رضا قليخان هدايت
1354
مجمع الفصحاء ( فارسي )
و له ايضا در عشق او دلى است ز خود بىخبر مرا * وز هرچه زين گذشت خبر نى دگر مرا * * * بوالعجب درديست درد عشق جانان كاندرو * دردم افزون مىشود چندانكه درمان مىكنم * * * قرب سى سال بود تا كه همىكندم جان * كه بجان راه برم راه نبردم به تنم و له ايضا در بحر عشق دريست از چشم غير پنهان * ما جمله غرقه گشته وان در در آب مانده دردا كه هيچ عاشق پايان ره نداند * وانماه روى ما را رخ در نقاب مانده و له صد دريا نوش كرده وندر عجبيم * تا چون دريا از چه سبب خشكلبيم از خشكلبى هميشه دريا طلبيم * ما درياييم خشكلب زين سببيم * * * كو راه روى كه رهنوردش گويم * يا سوختهيى كه اهل دردش گويم هركس كه ميان شغل دنيا نفسى * با او باشد هزار مردش گويم * * * نه سوختگى شناسم و نه خامى * در مذهب من چه كام و چه ناكامى گويى كه به صد كسم نگه مىدارند * ور نه بپريدمى ز بىآرامى